Mohammad Mostafaei

Mohammad Mostafaei I denne siden prøver jeg å forklare min mening om menneskerettighets temaer og samfunns problemstilinger.

بعضی ماشین‌ها فقط ماشین نیستند؛ یک تکه از زندگی‌اند. برای خیلی از ما ایرانی‌ها، پیکان یعنی خاطره. یعنی صدای موتور در صبح...
14/08/2026

بعضی ماشین‌ها فقط ماشین نیستند؛ یک تکه از زندگی‌اند. برای خیلی از ما ایرانی‌ها، پیکان یعنی خاطره. یعنی صدای موتور در صبح‌های زود، سفرهای خانوادگی، جاده شمال، صندلی عقب و خوابیدن بچه‌ها وسط راه، بوی بنزین و روکش صندلی، رادیویی که همیشه درست نمی‌گرفت، صندوق عقبی که برای هر سفری انگار جا کم می‌آورد… و هزار تصویر کوچک که شاید سال‌هاست جایی در گوشه ذهنمان مانده‌اند.

پیکان بخشی از زندگی چند نسل از ایرانیان بود؛ ماشینی ساده که کم‌کم از یک وسیله نقلیه فراتر رفت و تبدیل شد به بخشی از حافظه جمعی و فرهنگ روزمره ما.
حالا تصمیم گرفته‌ایم بخشی از همین خاطره را اینجا، هزاران کیلومتر دورتر از ایران، دوباره زنده کنیم. برای خانه فرهنگ ایرانیان نروژ یک Hillman Hunter قدیمی تهیه کرده‌ایم؛ همان خانواده و ریشه‌ای که پیکان ایرانی از آن متولد شد. خودرویی نزدیک به شصت ساله که مدت‌ها خاموش و فراموش‌شده مانده و حالا قرار است دوباره جان بگیرد. راه زیادی در پیش داریم؛ موتور، ترمزها، باک، رادیاتور، اگزوز، بدنه، رنگ و ده‌ها جزئیات کوچک دیگر باید با حوصله بازسازی شوند. شاید دست‌هایمان روغنی و لباس‌هایمان خاکی شود، شاید بعضی قطعات سخت پیدا شوند، اما نتیجه برای ما فقط یک ماشین بازسازی‌شده نخواهد بود.

می‌خواهیم روزی برسد که این پیکانِ خاطره‌ها، دوباره با رنگ قرمز درخشان و قالپاق‌های براق جلوی خانه فرهنگ ایرانیان و موس عمبر بایستد؛ نه فقط برای تماشا، بلکه برای اینکه هر کسی از کنار آن رد می‌شود، برای چند لحظه به گذشته برگردد.

شاید کسی یاد اولین ماشین پدرش بیفتد.
یکی یاد سفرهای کودکی.
یکی یاد تاکسی‌های قدیمی تهران.
یکی یاد جاده‌ای در شمال، یک ظهر تابستانی، یا خانه‌ای که دیگر وجود ندارد.

و شاید بچه‌های امروز، اینجا در نروژ، کنار آن عکس بگیرند و از پدر و مادرشان بشنوند:

«ما با این ماشین خیلی خاطره داریم…»

این پروژه برای ما فقط بازسازی یک خودروی قدیمی نیست؛ بازسازی یک خاطره است.

تکه‌ای از ایران، این بار در نروژ. ❤️🤍💚

،بهانه نوشتن این یادداشت، ویدئویی بود که در آن اشکان خطیبی از روزهای سخت زندگی‌اش در غربت سخن می‌گوید و برای جمع‌آوری پو...
28/07/2026

،بهانه نوشتن این یادداشت، ویدئویی بود که در آن اشکان خطیبی از روزهای سخت زندگی‌اش در غربت سخن می‌گوید و برای جمع‌آوری پول و کمک به دیگران، از مردم و سازمان‌هایی که سال‌ها به نام ایران فعالیت کرده‌اند، یاری می‌خواهد.
با دیدن آن ویدئو، پیش از آنکه درباره او قضاوت کنم، ناگهان به سال‌های سخت غربت خودم بازگشتم؛ به شب‌هایی که گرسنه می‌خوابیدم و صبح، بی‌آنکه بدانم چگونه باید هزینه‌های زندگی را تأمین کنم، دوباره از جایم بلند می‌شدم.
روزی در ایران یکی از وکلای شناخته‌شده و تا حدی ثروتمند بودم. در دادگاه‌ها از حق و جان انسان‌ها دفاع می‌کردم و پرونده‌هایی داشتم که نامم را به خارج از مرزهای ایران برده بود. اما غربت از انسان نمی‌پرسد دیروز چه کسی بوده است. گاهی همه عنوان‌ها و اعتبارهای گذشته را از تو می‌گیرد و مجبورت می‌کند زندگی را از پایین‌ترین پله دوباره آغاز کنی.
من نیز می‌توانستم به سراغ سازمان‌ها، رسانه‌ها و دولت‌هایی بروم که برای مخالفان جمهوری اسلامی بودجه داشتند. می‌توانستم نام، سابقه و رنج خود را به سرمایه‌ای سیاسی تبدیل کنم. می‌توانستم سخنانی را بر زبان بیاورم که آنان دوست داشتند بشنوند و در برابرش پول، موقعیت و امنیت بیشتری به دست آورم.
اما نخواستم.
شب‌های زیادی گرسنه خوابیدم، اما حاضر نشدم زندگی‌ام را بر کمک‌های سیاسی و پول سازمان‌هایی بنا کنم که هرکدام اهداف و منافع خودشان را دنبال می‌کردند. ترجیح دادم کار کنم؛ هر کاری که شرافتمندانه بود.
دستی که روزی پرونده‌های حقوق بشری را ورق می‌زد، بعدها ظرف شست، میز جابه‌جا کرد، دیوار رنگ زد و کنار آتش و زغال ایستاد. از وکالت به رستوران‌داری رسیدم، اما هیچ‌گاه این تغییر را سقوط ندانستم.
این عکس برای من فقط تصویر مردی کنار کباب‌پز نیست. تصویر انسانی است که نخواست برای زنده ماندن، استقلال و وجدانش را بفروشد. ترجیح دادم بوی دود و زغال به لباسم بنشیند، اما بوی وابستگی به زندگی‌ام راه پیدا نکند.
اما جمع‌آوری پول، زمانی که با فعالیت سیاسی، سازمان‌های پرهزینه و گفتمان جنگ پیوند می‌خورد، پرسش‌های دیگری نیز به وجود می‌آورد.
سال‌هاست سازمان‌ها و چهره‌هایی به نام نجات ایران، آزادی مردم و حمایت از مخالفان حکومت، بودجه جمع می‌کنند. نام ایران برای برخی به پروژه تبدیل شده است؛ پروژه‌ای که در آن پول هست، رسانه هست، سفر و نشست هست، اما وقتی یکی از همراهانشان گرفتار تنهایی و تنگدستی می‌شود، ناگهان معلوم نیست آن همه سازمان و بودجه کجاست.
قدرت‌های سیاسی تا زمانی افراد را می‌خواهند که برای پروژه آنان مفید باشند. وقتی دوربین‌ها خاموش شود و استفاده سیاسی پایان یابد، بسیاری از همراهان دیروز ممکن است با تنهایی خود رها شوند.
من درباره نیت اشکان خطیبی داوری نمی‌کنم. نمی‌دانم در ذهن و دل او چه گذشته و نمی‌توانم بگویم به چه امیدی در کنار یک جریان سیاسی قرار گرفته است. اما می‌توان و باید انتخاب‌های علنی را نقد کرد.
گفته شده است که خطیبی برای مصدومان و مجروحان جنگ کمک می طلبد. این نیز پسندیده نیست. من با کمک کردن اشکان خطیبی به مجروحان و خانواده‌های جان‌باختگان هیچ مشکلی ندارم؛ برعکس، هر دستی که برای کاستن از رنج مردم ایران دراز شود، شایسته احترام است.
اما نمی‌توانم این پرسش را نادیده بگیرم: کسانی که روزی در کنار جنگ ایستادند و حمله به ایران را راه نجات معرفی کردند، امروز با چه احساسی برای قربانیان خشونت پول جمع می‌کنند؟
کمک امروز، کار درستی است؛ اما کار درست امروز، مسئولیت مواضع دیروز را پاک نمی‌کند. کسی که برای مجروحان دل می‌سوزاند، باید بداند جنگ دقیقاً همین انسان‌های مجروح، خانواده‌های داغ‌دیده و زندگی‌های ویران‌شده را تولید می‌کند
هنرمند، وکیل، نویسنده یا فعال سیاسی، هنگامی که در کنار گفتمانی می‌ایستد که حمله خارجی را راه نجات ایران معرفی می‌کند، دیگر فقط درباره زندگی شخصی خودش تصمیم نمی‌گیرد. صدای او ممکن است به توجیه موشکی تبدیل شود که بر سر مردم عادی فرود می‌آید.
جنگ میان حکومت و مردم مرز نمی‌گذارد. وقتی بمبی بر خاک ایران فرود می‌آید، فقط فرماندهان و صاحبان قدرت کشته نمی‌شوند. ممکن است سرباز وظیفه‌ای که هیچ اختیاری نداشته، کارگری که برای تأمین خانواده‌اش سر کار رفته، مادری که در خانه نشسته یا کودکی که هنوز معنای سیاست را نمی‌داند، قربانی شود.
من نیز می‌توانستم به امید نان، نام و موقعیت، بازیچه قدرت‌هایی شوم که از آن سوی مرزها برای مردم ایران نسخه می‌پیچند. شاید اگر چنین می‌کردم، شب‌های کمتری گرسنه می‌خوابیدم و زندگی آسان‌تری داشتم.
اما نمی‌توانستم آسایش خودم را بر ویرانه خانه هم‌وطنانم بنا کنم.
نمی‌توانستم از دور برای موشکی کف بزنم که نمی‌دانستم بر سر چه کسی فرود خواهد آمد. نمی‌توانستم کشته شدن سرباز، کارگر، زن یا کودک ایرانی را «هزینه آزادی» بنامم. نمی‌توانستم جنگ را وسیله رسیدن به آینده‌ای بهتر برای خودم قرار دهم.
من گرسنه خوابیدم، اما جنگ را نان خود نکردم.
کار کردم، زمین خوردم، بدهکار شدم و دوباره برخاستم. امروز کنار همین آتش ایستاده‌ام و خوشحالم که در غربت، برای خودم ایران کوچکی ساخته‌ام؛ نه ایرانی با مرز، پرچم و شعارهای سیاسی، بلکه ایرانی با عطر غذا، صدای موسیقی، گرمای دوستی و سفره‌ای که آدم‌ها را به هم نزدیک می‌کند.
زیر این سقف، انسان‌هایی با عقاید، زبان‌ها، قومیت‌ها و گذشته‌های متفاوت کنار یکدیگر می‌نشینند. بعضی سال‌هاست ایران را ندیده‌اند و بعضی شاید هرگز به ایران نرفته باشند؛ اما برای چند ساعت با هم غذا می‌خورند، حرف می‌زنند، می‌خندند و احساس تنهایی نمی‌کنند.
این رستوران برای من فقط یک کسب‌وکار نیست. حاصل شب‌هایی است که گرسنه خوابیدم، اما تسلیم نشدم. حاصل سال‌هایی است که می‌توانستم وابسته شوم، اما استقلال را انتخاب کردم. حاصل روزهایی است که شاید پول نداشتم، اما اجازه ندادم فقر، وجدانم را از من بگیرد.
من در غربت کشوری تازه نساختم؛ فقط گوشه‌ای از ایران را که در قلبم مانده بود، با دست‌های خودم دوباره زنده کردم. ایرانی که در آن کسی به دلیل عقیده، دین، قومیت یا گذشته‌اش از سفره رانده نمی‌شود. ایرانی که در آن مردم به‌جای ایستادن روبه‌روی یکدیگر، زیر یک سقف می‌نشینند.
امروز وقتی این عکس را می‌بینم، بیش از هر چیز خوشحالم که برای ساختن زندگی‌ام از کسی پول جمع نکردم، نام ایران را وسیله کسب درآمد سیاسی قرار ندادم و برای رسیدن به امنیت و آسایش، در کنار جنگ نایستادم. من به انتخابی که در سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام کردم افتخار می‌کنم:
اینکه فروخته نشدم.
اینکه ابزار هیچ قدرت خارجی نشدم.
اینکه جنگ را راه آزادی ندانستم.
و اینکه پس از سال‌ها تنهایی، جایی ساختم که انسان‌ها در آن تنها نمانند.

15/07/2026

ایران فقط یک نام روی نقشه نیست؛ مجموعه‌ای از شهرها، فرهنگ‌ها، زبان‌ها، رنج‌ها و امیدهاست.

ماهشهر، خرمشهر، کیش، رامهرمز، لنگه و هر نقطه‌ای از ایران، بخشی از قلب این سرزمین‌اند.

ایران، با همه تفاوت‌هایش، یک قلب دارد؛ مردمی که آزادی، عدالت، رفاه و کرامت می‌خواهند.

بماند به تاریخ…زندگی گاهی اوج می‌گیرد،گاهی طوفانی می‌شود،گاهی آرام می‌گذرد،مثل رودخانه‌ای که راه خود را پیدا می‌کند.گاهی...
31/05/2026

بماند به تاریخ…

زندگی گاهی اوج می‌گیرد،
گاهی طوفانی می‌شود،
گاهی آرام می‌گذرد،
مثل رودخانه‌ای که راه خود را پیدا می‌کند.
گاهی خروشان است،
گاهی بر صخره‌ای می‌شکند،
گاهی جان می‌دهد،
و گاهی در سکوتِ برکه‌ای آرام
نفسی عمیق می‌کشد.
گاهی ضربان قلبت
چنان سنگین می‌شود
که گویی تمام جهان
در سینه‌ات ایستاده است.
و شاید همین است فلسفه زندگی؛
شکستن، برخاستن،
آرام گرفتن
و دوباره عاشقانه ادامه دادن.
محمد مصطفایی

سال‌هاست در غربت زندگی می‌کنم، اما در این روزهای سنگین، تمام وجودم در ایران مانده است. فکرم، دلم، روحم، همه‌چیزم درگیر م...
19/04/2026

سال‌هاست در غربت زندگی می‌کنم، اما در این روزهای سنگین، تمام وجودم در ایران مانده است. فکرم، دلم، روحم، همه‌چیزم درگیر مردمی‌ست که نمی‌دانم این لحظه دقیقاً چه می‌کشند. درگیر خانواده‌هایی هستم که نمی‌دانم زیر این همه فشار، ترس و بی‌خبری چگونه دوام می‌آورند.
درگیر سرزمینی هستم که این روزها بیش از همیشه، در قلب و جانم زنده است.
نبود اینترنت، قطع ارتباط، و این بی‌خبریِ تلخ، درد را چند برابر می‌کند.‌ وقتی ندانیم در ایران چه می‌گذرد، وقتی صدای مردم به‌سختی شنیده می‌شود، وقتی خبرها ناقص، مبهم و بریده‌بریده به ما می‌رسد، رنج فقط رنجِ دوری نیست؛ رنجِ ناتوانی است.
رنجِ این‌که دلت آنجاست، اما دستت کوتاه است.
رنجِ این‌که کشورت را در سخت‌ترین روزها می‌بینی و می‌دانی بخش بزرگی از این فاجعه، نتیجه سال‌ها حکمرانیِ نالایق، بی‌مسئولیت و بی‌اعتنا به جان و سرنوشت مردم است. امروز، بیش از هر زمان دیگری، حس می‌کنم که کاش در ایران بودم. کاش می‌توانستم کاری بکنم.‌کاش می‌توانستم از حقوق کسانی دفاع کنم که امروز در زندان‌اند.
کاش می‌توانستم مثل سال‌های گذشته، برای نجات جان زندانیان، برای جلوگیری از اعدام، برای بیرون کشیدن انسان‌ها از چنگال مرگ و بی‌عدالتی، قدمی بردارم. اما حالا، در این فاصله تلخ، فقط درد می‌کشم.‌فقط زجر می‌کشم. و هر لحظه بیشتر احساس می‌کنم که قلبم در همان خاکی مانده که سال‌هاست از آن دور افتاده‌ام.
و شاید دقیقاً از دل همین درد است که امروز با همه وجود می‌گویم: ایران برای همه ایرانیان است.
نه برای یک گروه خاص،‌ نه برای یک فکر خاص،
نه برای یک دستگاه خاص، و نه برای کسانی که خود را صاحب کشور می‌دانند و دیگران را فقط تا زمانی تحمل می‌کنند که خاموش بمانند.
ایران خانه ماست.
خانه‌ای که هیچ‌کس نباید از آن رانده شود.‌ هیچ‌کس نباید مجبور شود در غربت زندگی کند فقط چون در وطنش امنیت ندارد. هیچ‌کس نباید به جایی برسد که ماندن برایش خطرناک‌تر از رفتن باشد. هیچ‌کس نباید از ترس، تبعیض، فقر، سرکوب یا تحقیر، از حق زندگی آزاد در سرزمین خودش محروم شود.
چه دردناک است که انسان در خاک خودش احساس بیگانگی کند.‌ چه تلخ است که وطن، به‌جای آغوش، به دیوار تبدیل شود. و چه فاجعه‌ای بزرگ‌تر از این‌که حکومتی مردمان خودش را به جایی برساند که مهاجرت برایشان نه انتخاب، بلکه آخرین راه نجات باشد.
یکی در غربت پیر می‌شود،
یکی با حسرت بازگشت زندگی می‌کند،
یکی از ترس جانش وطن را ترک می‌کند،
یکی در کشور خودش هم احساس غریبی می‌کند،
و یکی آن‌قدر زیر فشار می‌شکند که دیگر نه امیدی برای ماندن دارد و نه راهی برای رفتن. این درد، درد چند نفر نیست. درد یک ملت است.
ایران نباید کشور عده‌ای خاص باشد.
کشور، زمانی کشور است که برای همه باشد؛ برای زن و مرد، برای پیر و جوان،‌ برای کرد و بلوچ و ترک و فارس و عرب، برای دیندار و بی‌دین، برای منتقد و معترض، برای هر انسانی که دلش برای این خاک می‌تپد.
اگر حکومتی فقط برای یک بخش کار کند، اگر فقط صدای یک عده را بشنود، اگر فقط منافع یک طبقه، یک نهاد یا یک شبکه را تأمین کند، آن حکومت نه عادلانه است، نه ملی، و نه حتی انسانی.
چنین حکومتی کشور را به خانه مشترک تبدیل نمی‌کند؛‌ آن را به ملک شخصیِ قدرت تبدیل می‌کند.
قدرت فقط زمانی شرافت دارد که امانت مردم باشد.
تنها کسانی حق دارند بر این کشور حکومت کنند که از سوی مردم انتخاب شده باشند و برای مردم کار کنند؛ نه برای پنج درصد، نه برای ده درصد، نه فقط برای حامیان خود، بلکه برای همه مردم ایران.
چرا باید کشوری با این همه تاریخ، این همه فرهنگ، این همه زیبایی، و این همه انسان شریف، به جایی برسد که فرزندانش در چهارگوشه جهان با بغض از وطن حرف بزنند؟ چرا باید مادری، فرزندش را در غربت ببیند؟ چرا باید انسانی برای زنده ماندن، از خانه و خاک و زبان و خاطراتش جدا شود؟
چرا باید کسی در کشور خودش احساس کند که این سرزمین برای او نیست؟
من از سر درد می‌گویم:
این طبیعی نیست.
این انسانی نیست.
این شایسته ایران نیست.
ایران باید جایی باشد که هر ایرانی بتواند در آن آزادانه زندگی کند، کار کند، عشق بورزد، اعتراض کند، رشد کند و آینده بسازد. کشور باید جایی برای شکوفایی باشد، نه جایی برای فرار. باید جایی برای نفس کشیدن باشد، نه جایی برای خفه شدن. باید جایی برای ماندن باشد، نه جایی که انسان را به رفتن وادار کند.
همه ما باید دست به دست هم بدهیم تا چنین ایرانی ساخته شود؛
ایرانی که در آن هیچ‌کس حذف نشود،
هیچ‌کس رانده نشود،
هیچ‌کس تحقیر نشود،
و هیچ‌کس احساس نکند که کشورش فقط برای دیگران است.
من هنوز باور دارم که ایران می‌تواند دوباره خانه شود؛ خانه‌ای برای همه. خانه‌ای که در آن قدرت، خادم مردم باشد، نه صاحب مردم. خانه‌ای که در آن انسان، فقط به خاطر انسان بودنش محترم باشد.
خانه‌ای که در آن هیچ‌کس مجبور نباشد میان آزادی و وطن، یکی را انتخاب کند.
آرزوی من عمیقا این است که روزی برسد که هیچ ایرانی، در هیچ کجای دنیا، از سر ناچاری آواره نباشد.
روزی برسد که همه بتوانند در کشور خودشان، با امنیت، آزادی، کرامت و امید زندگی کنند.
روزی برسد که ایران، واقعاً برای همه ایرانیان باشد.
عکس سال ۲۰۰۹ دفتر وکالت محمد مصطفایی
یوسف آباد خیابان ۵۲

وقتی حکومت اعدام می‌کند، فقط یک حکم را اجرا نمی‌کند؛ حق حیات را سلب می‌کند. و حق حیات، بنیادی‌ترین حق انسان و نخستین ستو...
15/04/2026

وقتی حکومت اعدام می‌کند، فقط یک حکم را اجرا نمی‌کند؛ حق حیات را سلب می‌کند. و حق حیات، بنیادی‌ترین حق انسان و نخستین ستون هر جامعه انسانی است. جان انسان‌ها مهم‌ترین سرمایه هر جامعه‌اند؛ سرمایه‌ای که با هیچ قدرتی، هیچ حکمی و هیچ مصلحت سیاسی‌ای نباید به‌آسانی از میان برداشته شود. به همین دلیل، هرگاه اعدام در بستر اعتراضات اجتماعی و سیاسی به کار گرفته می‌شود، مسئله دیگر صرفاً اجرای قانون نیست؛ بلکه این پرسش بنیادین مطرح می‌شود که حکومت با چه منطقی با جامعه روبه‌رو شده است: منطق عدالت، یا منطق ارعاب؟
در ایران امروز، این پرسش با شدتی دوچندان مطرح است. بازداشت‌های گسترده، صدور احکام سنگین و اجرای اعدام در ارتباط با اعتراضات، نشان می‌دهد که با واکنشی صرفاً قضایی و موردی روبه‌رو نیستیم، بلکه با الگویی سیاسی ـ امنیتی مواجه‌ایم؛ الگویی که در آن، به‌جای شنیدن صدای اعتراض، سنگین‌ترین ابزار کیفری برای خاموش کردن جامعه به کار گرفته می‌شود.
از منظر حقوقی، نخستین نکته این است که اعتراضات اجتماعی و سیاسی را نمی‌توان بدون توجه به زمینه‌های شکل‌گیری آن‌ها فهمید. هنگامی که راه‌های اصلاح، تشکل، تجمع و اعتراض مسالمت‌آمیز بسته می‌شود و جامعه زیر فشار فساد، سوء‌مدیریت، فقر و سرکوب قرار می‌گیرد، بازداشت معترضان را نمی‌توان به‌سادگی در قالب برخورد با «جرم عادی» توضیح داد. اعتراض، در چنین شرایطی، صرفاً یک رخداد کیفری نیست؛ بلکه نشانه بحرانی عمیق در رابطه دولت و جامعه است.
به همین دلیل، بخش مهمی از پرونده‌های مرتبط با اعتراضات ماهیتی سیاسی و اجتماعی دارند. این بدان معنا نیست که هر رفتاری در جریان اعتراضات از ارزیابی حقوقی معاف است؛ بلکه به این معناست که دولت حق ندارد بحران اجتماعی و خشم انباشته مردم را به‌طور کامل به زبان امنیتی و کیفریِ حداکثری ترجمه کند و سپس با توسل به عنوان‌های مبهم و سنگین، مجازات مرگ را بر آن تحمیل کند. درست در همین نقطه است که دادرسی از مسیر عدالت خارج می‌شود و به ابزار کنترل اجتماعی بدل می‌گردد.
از منظر حقوق بین‌الملل نیز مسئله روشن است. ایران عضو میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی است و بنابراین موظف است از حق حیات، منع بازداشت خودسرانه و حق دادرسی منصفانه حمایت کند. در استانداردهای بین‌المللی، مجازات اعدام تنها در محدودترین شرایط قابل تصور است و هرگونه استفاده از آن در پرونده‌هایی که با فشار امنیتی، اعترافات آلوده به شکنجه، محرومیت از دسترسی مؤثر به وکیل یا محاکمه‌های شتاب‌زده همراه باشد، با تعهدات حقوق بشری دولت‌ها ناسازگار است.
هشدارهای نهادهای حقوق بشری نیز دقیقاً بر همین نکته متمرکز بوده‌اند. گزارش‌ها نشان می‌دهند که شماری از بازداشت‌شدگان اعتراضات با احکام اعدام روبه‌رو شده‌اند و افراد دیگری نیز در معرض محاکمه‌هایی قرار داشته‌اند که به‌طور جدی از معیارهای دادرسی عادلانه فاصله داشته است. چنین روندی نگرانی عمیقی ایجاد می‌کند، زیرا در این پرونده‌ها خطر آن وجود دارد که مجازات مرگ نه بر پایه دادرسی منصفانه، بلکه در بستر فشار سیاسی و امنیتی اعمال شود.
در مواردی که اعدام‌ها در ارتباط با اعتراضات اجرا شده، حکومت از زبان امنیتی و عنوان‌هایی چون «محاربه» یا همکاری با دشمنان خارجی استفاده کرده است. اما مشکل اصلی اینجاست که چنین عنوان‌هایی، در عمل، مرز میان اعتراض، نافرمانی مدنی، تنش اجتماعی و جرم خشن را مبهم می‌کنند و به حکومت امکان می‌دهند خشم عمومی را به پرونده‌های مرگبار تبدیل کند. این شیوه، از منظر حقوقی، با اصل قانونی بودن جرم و مجازات و نیز با اصل تفسیر مضیقِ مجازات‌های شدید در تعارضی جدی قرار دارد.
در اینجا باید بر یک اصل اساسی تأکید کرد: اعدام، پاسخ حقوقی به شکست حکمرانی نیست. هنگامی که دولت در اداره کشور ناکام می‌شود، هنگامی که فساد و فقر گسترش می‌یابد، هنگامی که اعتراض به‌جای شنیده شدن سرکوب می‌شود و جامعه به مرز انفجار می‌رسد، حکومت نمی‌تواند ناکارآمدی خود را با مجازات مرگ بر دوش معترضان بگذارد. اعدام در چنین بستری، نه نشانه اقتدار حقوقی، بلکه نشانه ناتوانی سیاسی است؛ نشانه آن‌که حکومت به‌جای حل مسئله، از ترس عمومی به‌عنوان ابزار بقا استفاده می‌کند.
از همین رو، پرونده‌های مربوط به بازداشت‌شدگان اعتراضات را باید در بستر کوتاهی‌ها، سوء‌مدیریت و فقدان پاسخ‌گویی حکومت فهمید. جامعه‌ای که در آن راه‌های عادی اعتراض بسته شده، رسانه آزاد محدود شده، نهادهای مستقل تضعیف شده و پاسخ رسمی به نارضایتی عمومی سرکوب است، دیر یا زود به خیابان می‌رسد. این واقعیت هرگز به معنای نفی نظم عمومی یا مسئولیت فردی نیست؛ اما به‌روشنی نشان می‌دهد که مجازات‌های حداکثری، به‌ویژه اعدام، نه متناسب‌اند، نه عادلانه، و نه انسانی.
در همین چارچوب، درخواست بنده و بسیاری از وکلایی که با آنها در ارتباط هستنم، کاملاً روشن است: احکام اعدام مرتبط با اعتراضات باید فوراً متوقف شود، سرنوشت و محل نگهداری بازداشت‌شدگان باید روشن گردد، دسترسی مؤثر به وکیل باید تضمین شود، و محاکمه‌های شتاب‌زده و آلوده به شکنجه باید پایان یابد. این درخواست‌ها صرفاً توصیه‌هایی اخلاقی نیستند؛ بلکه بیان حداقل‌های لازم برای رعایت تعهدات بین‌المللی یک دولت‌اند.
بنابراین، از منظر حقوقی، سه نتیجه روشن به دست می‌آید. نخست آن‌که پرونده‌های مرتبط با اعتراضات را نمی‌توان بدون توجه به زمینه سیاسی و اجتماعی آن‌ها فهمید. دوم آن‌که استفاده از اعدام و احکام بسیار سنگین در این پرونده‌ها با اصول حق حیات، دادرسی منصفانه و منع شکنجه به‌طور جدی در تعارض است. سوم آن‌که امنیتی‌سازی اعتراضات و تبدیل خشم اجتماعی به اتهام‌های مرگبار، بیش از آن‌که عدالت تولید کند، ترس و بی‌اعتمادی تولید می‌کند.
نتیجه اینکه اعتراض را نمی‌توان با طناب دار پاسخ داد. جامعه را نمی‌توان با اعدام آرام کرد. و حکومتی که ناتوانی خود در اداره کشور را به پرونده‌ای مرگبار برای معترضان تبدیل می‌کند، نه از موضع قانون، بلکه از موضع ترس عمل می‌کند.
اگر قرار است از عدالت سخن بگوییم، نقطه آغاز باید روشن باشد: اعدام معترضان باید متوقف شود، بازداشت‌های خودسرانه باید پایان یابد، و حق اعتراض، به‌عنوان حقی بنیادین، باید به رسمیت شناخته شو

بعضی زخم‌ها در زندگی، فقط درد نیستند؛ به بخشی از وجود انسان تبدیل می‌شوند. سال‌هاست که من با زخمِ دیدنِ بی‌عدالتی زندگی ...
13/04/2026

بعضی زخم‌ها در زندگی، فقط درد نیستند؛ به بخشی از وجود انسان تبدیل می‌شوند. سال‌هاست که من با زخمِ دیدنِ بی‌عدالتی زندگی کرده‌ام؛ با رنجِ انسان‌هایی که قربانی قانونی ناعادلانه، ساختاری بی‌رحم، و حکومتی بی‌اعتنا به جان و کرامت انسان بودند.
آنچه بر من گذشت، فقط تجربه وکالت نبود؛ زیستن در دل رنج دیگران بود. زیستن در کنار مرگ، ترس، انتظار، و تلاش بی‌وقفه برای نجات جان انسان‌ها.
از سال ۲۰۰۴، زمانی که از نزدیک با پرونده‌های کیفری، به‌ویژه اعدام کودکان زیر ۱۸ سال و سنگسار روبه‌رو شدم، زخمی عمیق در جانم شکل گرفت؛ زخمی که سال‌ها با من ماند و هرگز واقعاً التیام نیافت. هرچند در بسیاری از پرونده‌ها با تمام توان برای نجات جان انسان‌ها جنگیدم و در این مسیر، تلاش‌هایم در کنار کوشش بسیاری دیگر، به حذف بخش عمده‌ای از اعدام کودکان زیر ۱۸ سال و اجرای سنگسار انجامید، اما انباشته شدن این همه درد و بی‌عدالتی، مرا از درون فرسوده کرد. بعضی صحنه‌ها هرگز از ذهنم پاک نشد؛ به‌ویژه اعدام بهنام شجاعی که در برابر چشمانم رخ داد. از آن پس، سال‌ها درد موکلانم و رنج جامعه را نه فقط در ذهن، بلکه در تن و جان خود حس می‌کردم. گویی هر پرونده، زخمی تازه بر روح من می‌گذاشت.
سال‌ها گذشت و این فشارهای روحی با کمک پزشک در من ته‌نشین شد، بی‌آن‌که فرصتی برای ترمیم واقعی پیدا کند. با آمدن کرونا در سال ۲۰۱۹، همه‌چیز دشوارتر شد. زخم‌های کهنه، تبعید، تنهایی، خستگی و اندوهِ سال‌های طولانی، دست به دست هم دادند و مرا به دوره‌ای سخت از درمان کشاندند. در آن سال‌ها، تنها کسی که همچنان با او در ارتباط بودم، همسرم بود؛ هرچند جدا از هم زندگی می‌کردیم. هر دوی ما گرفتار رنج‌های عمیق روحی و روانی بودیم و انگیزه برای زندگی در هر دومان کم‌رنگ شده بود. سایه سنگینی از ترس و فرسودگی بر زندگی‌مان افتاده بود.
ترومای قتل‌عام ۱۸ و ۱۹ دی، زخمی بود که بسیاری را درگیر کرد؛ اما برای من، این زخم تازه نبود. من سال‌ها پیش، از ۲۰۰۴ به بعد، با ترومای دیدن مرگ، اعدام، بی‌عدالتی و فروپاشی انسان‌ها درگیر شده بودم. آنچه در ۱۸ و ۱۹ دی رخ داد، فقط آن زخم‌های کهنه را دوباره بیدار کرد و با شدتی بیشتر به جانم بازگرداند.
اما درست زیر همان سایه سنگین، روزنه‌ای از زندگی گشوده شد: همسرم باردار شد. در دل آن همه ترس و فرسودگی، تصمیم گرفتیم دوباره به زندگی فرصت بدهیم. این بارداری فقط خبر آمدن یک کودک نبود؛ نشانه‌ای بود از اینکه شاید هنوز چیزی در ما زنده مانده است که می‌خواهد ادامه دهد، بسازد و از نو آغاز کند. برای من، مهم‌ترین چیز این بود که از تنهایی بیرون بیایم؛ از آن انزوای سنگینی که سال‌ها بر جانم افتاده بود.
در همان روزها، دوباره به ریشه‌های خودم فکر کردم؛ به پدرم، به آشپزی، به رستوران‌داری، به گرمایی که همیشه در مفهوم غذا، مهمان‌نوازی و جمع شدن آدم‌ها دور یک میز وجود داشت. من این را از پدرم به ارث برده بودم و همسرم نیز در همین زمینه فعال بود. همین شد که با هم تصمیم گرفتیم Mo’s Ember را راه‌اندازی کنیم؛ تصمیمی که فقط یک انتخاب شغلی نبود، بلکه تلاشی بود برای بازگشت به زندگی.
پیش از آمدن فرزندمان، با هزار بدبختی و در سخت‌ترین شرایط مالی، مکان کوچکی را در منطقه بِروم اجاره کردیم. آن روزها هیچ چیز آسان نبود. ما از نظر روحی خسته و شکسته بودیم و از نظر مالی نیز در مضیقه‌ای جدی قرار داشتیم. اما با همه این سختی‌ها، قدم اول را برداشتیم. کم‌کم، با کار شبانه‌روزی، تلاش بی‌وقفه و صرفه‌جویی در هر چیز ممکن، هزینه‌های راه‌اندازی رستوران را فراهم کردیم.
رستوران را راه انداختیم و برخلاف همه ترس‌ها و تردیدهایی که در دل داشتیم، در مدت کوتاهی با استقبال روبه‌رو شد. رستوران به‌تدریج محبوب شد و بسیاری از هم‌وطنان‌مان با محبت و حمایت خود در کنار ما ایستادند. این حمایت فقط موفقیت یک کسب‌وکار نبود؛ برای من و همسرم، نشانه‌ای بود از اینکه می‌شود از دل ویرانی، چیزی ساخت که دوباره به زندگی معنا بدهد. در طول دو سال و نیم تلاش مداوم، توانستیم بخش عمده‌ای از بدهی‌هایمان را بپردازیم. هر روز کار، هر مهمان، هر لبخند و هر حمایت، ما را یک قدم از آن تاریکی دورتر می‌کرد.
برای فرزندان‌مان نیز نام‌هایی برگزیدیم که برایمان فقط نام نبودند، بلکه معنا داشتند.
نام مارتین را با الهام از مارتین لوتر کینگ انتخاب کردیم؛ رهبر بزرگ جنبش حقوق مدنی که زندگی‌اش را وقف مبارزه با تبعیض نژادی، بی‌عدالتی و دفاع از کرامت انسان کرد.
و نام مایا را از مایا آنجلو گرفتیم؛ شاعر، نویسنده و فعال برجسته حقوق مدنی که صدای رنج، مقاومت، امید و عزت انسانی بود.
این نام‌ها برای ما یادآور عدالت، شرافت، آزادی و ایستادگی بودند.
با آمدن مایا، احساس کردیم زمان آن رسیده که رؤیای بزرگ‌تری را دنبال کنیم. تصمیم گرفتیم مکان بزرگ‌تری اجاره کنیم؛ جایی که فقط یک رستوران نباشد، بلکه بتواند به خانه‌ای فرهنگی تبدیل شود. مکانی که در آن، فراتر از غذا، از فرهنگ، گفت‌وگو، همدلی و پیوند میان انسان‌ها نیز سخن گفته شود. می‌خواستیم چیزی بسازیم که فقط محل کار ما نباشد، بلکه پناهی باشد برای جمع شدن، نفس کشیدن و زنده نگه داشتن بخشی از هویت و امیدی که سال‌ها زیر فشار درد، تبعید و بی‌عدالتی زخمی شده بود.
در سال‌های گذشته، بخشی از درآمدمان را صرف برگزاری برنامه‌های فرهنگی، دورهمی‌ها و کلاس‌های آموزشی کردیم. حتی برای اینکه آدم‌ها بیشتر کنار هم باشند و فرصت گفت‌وگو و همدلی پیدا کنند، هر شنبه بازی مافیا را هم راه انداختیم.
سال ۲۰۲۵ برای ما شلوغ‌ترین سال بود. هر ماه هزاران نفر مهمان ما بودند و این برای ما فقط موفقیت یک رستوران نبود، بلکه نشانه‌ای بود از شکل‌گیری یک خانه فرهنگی و انسانی.
اما آغاز سال ۲۰۲۶ برای ما فاجعه‌بار بود. کشتار بی‌رحمانه ۱۸ و ۱۹ دی و سپس جنگ، از نظر روحی و روانی مرا به‌شدت فرسوده کرد. من شخصاً مخالف جنگ بودم و به دلیل سوگندی که هنگام دریافت پروانه وکالت یاد کرده بودم، و نیز بر پایه عقیده شخصی‌ام، نمی‌توانستم از هیچ فرد یا گروهی جانبداری کنم. فشار بسیار زیادی بر من وارد می‌شد که حتماً باید جانب یک جریان سیاسی خاص را بگیرم، اما نمی‌توانستم برخلاف وجدان و باورم عمل کنم. حاضر بودم بار دیگر زندگی‌ام را از دست بدهم، اما عقیده‌ام را نفروشم.
صریح اعلام کردم که مخالف جنگ هستم و از هیچ فرد و حزبی حمایت نمی‌کنم. پس از آن، عده‌ای شروع به تخریب و بایکوت من کردند؛ تا جایی که گمان می‌کردم همه آنچه را با تلاش فراوان ساخته بودم، از دست خواهم داد.
اما چنین نشد.
برخلاف تصورم، حمایت‌ها بسیار بیشتر از گذشته شد. کسانی که شاید ماهی یک بار مهمان ما بودند، هفته‌ای چند بار آمدند. بسیاری هم برای نخستین بار به ما سر زدند. در این چند روز، به‌ویژه هفته گذشته، تماس‌های بسیار زیادی داشتم؛ تماس‌هایی پر از مهر، احترام و همدلی. بسیاری گفتند می‌خواهند پیش ما بیایند، چون باور دارند هیچ‌کس را نباید فقط به خاطر عقیده‌اش تحریم، طرد یا حذف کرد.
این اتفاق برای من فقط حمایت از یک رستوران نبود؛ باعث شد بیش از پیش به ایرانی بودنم و به ایرانیان شریف اطرافم افتخار کنم. فهمیدم هنوز انسانیت، انصاف و احترام زنده است. فهمیدم هنوز می‌شود در میان این همه زخم و اختلاف، بزرگی و شرافت را دید.‌ این روزها، بیش از همیشه، به ایرانی بودنم افتخار می‌کنم.
این داستان کوتاه را با شما در میان گذاشتم تا بگویم این خانواده، مدیون تک‌تک شما عزیزان است. محبت، حمایت و حضورتان را هرگز فراموش نخواهیم کرد. و با تمام وجود باور داریم که هرچه داریم، باید در راه ساختن ایرانی آباد، آزاد و انسانی به کار گرفته شود.
سپاس از همه شما عزیزان.
@

سال نو را در حالی آغاز می‌کنیم که دل‌های ما شاد نیست. در روزهایی که بسیاری از مردم ایران در نگرانی، ناامنی و دشواری زندگ...
20/03/2026

سال نو را در حالی آغاز می‌کنیم که دل‌های ما شاد نیست. در روزهایی که بسیاری از مردم ایران در نگرانی، ناامنی و دشواری زندگی می‌کنند، تبریک گفتن ساده نیست.
هر سال، پیش از آغاز سال نو، عادت داشتم آرزوهایم را برای سال جدید بنویسم و برای رسیدن به آن‌ها تلاش کنم. اما امسال، در آغاز سال نو، فقط یک آرزو دارم:
آزادی ایران،
و رسیدن مردم به آرامش، امنیت، صلح، دموکراسی و احترام به حقوق بشر.
با این حال، فرارسیدن سال نو را گرامی می‌داریم
و به امید روزی هستیم که نوروز را دوباره با شادی واقعی جشن بگیریم.
به امید آن روز.
پاینده ایران

04/03/2026

وطن طاقت بیار ....

Adresse

Kirkeveien 166
Oslo
0462

Varslinger

Vær den første som vet og la oss sende deg en e-post når Mohammad Mostafaei legger inn nyheter og kampanjer. Din e-postadresse vil ikke bli brukt til noe annet formål, og du kan når som helst melde deg av.

Snarveier

Del